تبليغاتX
نوشته های مخفیانه من

نوشته های مخفیانه من

بيهوده متاز که مقصد خاک است

تمام شد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 13:34  توسط طلا 

دل خوش سیری چند؟

ما یه سرپرست تو خوابگامون داریم عجییییییب مرموزِ!!! مثل این فیلم پلیسیا ست.هرچی بری تو نخش کمتر میفهمی! ما که دل خوشی ازش نداریم یعنی خودش باعث شده ازش دوری کنیم.همیشه مشکوک نگامون میکنه.البته کلن مدیر و رئیس و سرپرست و..... حتی خدمه ی جایی که درس میخونیم همه ما رو زیر ذره بین گذاشتن تا یه نقطه ضعف ازمون بگیرن تا ثبت کنن تو پروندمون که فردا که خواستن استخداممون کنن یه حرفی داشته باشن که حال ما رو بگیرن!!

داشتم میگفتم.این خانم سرپرست هم ازون خشک مذهب هاس.هروقت میبینتت زودی نگات میکنه ببینه موهات بیرونه؟همیشه تا ببینه یکم دیر نمازتو میخونی زودی میگه چرا الان داری نمازتو میخونی هان؟داری ازش یه سوالی میپرسی اونم از موقعیت استفاده میکنه خوب تو صورتت دقیق میشه تا ببینه چقده دست میبری تو صورت و ابروهات؟!!وقتی خسته و کوفته از کلاس میای و میخوابی زودی میاد میگه یالا بیدار شو(چون معتقده اگه روز بخوابی شب به موقع نمیخوابی و این یعنی رد شدن از خط قرمز قوانین خاموشی درخوابگاه!!)! شب اگه فرداش کلاس نداری نمیزاره یکم دیرتر بخوابی! ما شبا یواشکی با گوشی هامون وَر میریم! چون خانم استفاه از گوشی در شب رو قدغن کردن!و................خلاصه اگه بخوام از این خانم بگم حالا حالاها وقت میبره.اصن خوبه یه مدت سوژه ی وبلاگم کنمش ها؟:دیییی

هرچقدر به مهر که نزدیک میشیم من غمگین تر و اقسرده تر میشم....واقعن دوس ندارم برم اونجا...خدا بگم چیکارشون نکنه!! تنها راه در امان موندن از این قوم دور بودن ازشونه!!! یعنی تا میتونی ازشون فاصله بگیر و نقطه ضعف نشون نده! آقا من واقعن نمیدونم دیگه چیکار کنم.البته این راه حل هم که گفتم فقط یکم کاربردیه.چون مثلن از بازار که میای خودش میاد تو اتاق و میگه ببینم چی خریدی!!! واقعن مظلوم گیر آوردن.حیف که امضای استخدامم دست امثال ایناس....وگرنه یه حالی ازشون میگرفتم.همینان که معلمای حسود و تنبل و جاسوس تحویل جامعه میدن.نامردا.

-ما تو این جهنم رفتیم راهپیمایی.شما چطور؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 15:27  توسط طلا  | 

زشتو ی ما!!!

ما با این خوردنی چیکار کنم؟!!! دختر خاله ی چند ماهه م رو میگم!!!اینقده خوردنیه و بانمک که آدم دوست داره قورت بده این بشر رو! وقتی که غرق بوسه ش کردی با اون چشمای سیاهش زل میزنه بهت و فقطططططط نگات میکنه.الهی من فدات شم زشتو.زشتو :دی داداشش ۷سالشه و خیلی نازه اما خودش زشتوی بانمکیه :دی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 12:58  توسط طلا  | 

من و دندون و دندونپزشک!

میشینم روی صندلی و دهنمو باز میکنم و چشمام رو میبندم.یه چیزی میزاره تو دهنمو بعدم میگه : دهنتو بیشتر باز کن.آها.بیشتر بیشتر بازم بیشتر! یه لحظه احساس میکنم که دهنم پاره شد.یه جوری کش اومد دهنم که دلم واسه خودم سوخت(آیکون طلای مظلوم)

منکه چشمامو بستم و چیزی نمیبینم اما صدای دستگاه میاد.غییییییییییییژ غیییییییییییییییژ.منم اون زیر گیر کردم و تو دلم دارم تند تند با خدا حرف میزنم.یه جوری که مثلن میخوام خدا دلش برام بسوزه و یه کاری کنه که زودتر کار دکی تموم شه.خوب خداست دیگه.میتونه...

غیییییییییژ غییییییییییییژ.....خدایا کی تموم میشه.خدایا آخه انصافه ؟منکه دخمله خوفیم فقط جنس دندونام بده وگرنه من همیشه بهشون میرسم.غیییییییییییییژ غییییییییییییییییژ ای بگم خدا چیکارت کنه دکی چرا زور میزنی.ای دکتره فلان فلان شده ی...........نه نه خدایا منو ببخش.این بیچاره که داره کمک میکنه من کمتر درد بکشم.ای دکتر خوب ایشالا هرچی که میخوای خدا بهت بده.آها این خوبه.(آیکون رضایت طلا از خودش).ایشالا بهشتی باشی(چشمک)

بیشتر دهنتو باز کن عمو.بیشتر.و من هم با ته مونده ی جونی که واسم مونده دهنمو باز میکنم.غیییییییییییییژ غیییییییییییژ ای باز این صدای غیژ غیژ دستگاه اومد.خدایا دهنم پاره شد(آیکون مظلومیت بیش از حد طلا!) خدایا یه کاری بکن.همین لحظه تلفن دکی زنگ میخوره و من یکم به دهنم استراحت دادم.خدایا شکرت(بوس بوس)

...................کار دکی تموم شد.اون لحظه که پا شدم حس کردم فکم جدا شده.اینقده که کش اومد....مظلومیت خودمو دوس ندارم.دوس ندارم مریض باشم.خدایا هیشکی رو مریض نکن....اقلن هیشکی دندونش خراب نشه....

-۳۰درصد مسواک.۳۰درصدنخ دندون.۴۰درصد دهانشو.اینا همه مهمن تو مسواک زدن

-این پست رو نوشتم که بیشتر مراقب دندونام باشم

بعدن نوشت: نظراتتون نایید شد دوستان همره با نظر من:)

-فرزانه چرا من نمیتونم واسه ت نظر بزارم.هوووم؟:(

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 16:28  توسط طلا  | 

اندر احوالات ما

همش میگوید تشنه ام.خیلی تشنه...خواهرم را میگویم.همه دلمان برایش سوخت....با این حال مثل همیشه ۲ساعت قبل اذان به کلاس زبانش رفت...خیلی زود اس ام اس داد که : وقتی رسیدم آموزشکده اصلن یادم نبود که روزه م  و یه دل سیر از آب سرد کن آب خوردم  ... و همه ی ما از خوشحالی خندیدیم..آخه خیلی تشنه ش بود

-سفره ی سحری پهن است  ولی کسی سحری نمیخورد.همه ولو شده ایم دور سفره و داریم غش غش میخندیم آنقدر که نفسمان بالا نمی آید :دی (گاهی فکر میکنم ما با همه ی دنیا فرق داریم...)

بعدن نوشت: ما به همه چیز خندیدیم همه ی چیزایی که ارزش گفتن نداره اما ارزش خندیدن تو اون لحظات رو داشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 13:15  توسط طلا  | 

ممنونم امام رضا.........

ای امام رضا سلامٌ علیک سلامٌ علیک

ای شه عرض توس سلامٌ علیک سلامٌ علیک

ای انیس النفوس سلامٌ علیک سلامٌ علیک

سیدی یک نظر سوی ما کن...حاجت زائرت را روا کن

سیدی یک نظر سوی ما کن...حاجت زائرت را روا کن....

ممنونم آقا....حجتت را بر من تمام کردی اقا...چه مهمانیه خوبی بود.چه میزبان خوبی بودی اقا...چه اتفاقها که نیفتاد...اقا من ان معجزه را دیگر به کسی نمیگویم....اما میگویم که دستم به پنجره فولادت رسید...ممنون اقا

یادت بود اقا.یادت بود. که من غذای حضرتی دوست دارم....اما اقا من هیچ تلاشی نکردم برای غذای حضرتی....یعنی میدانستم که هیچ راهی ندارم برای به دست اوردنش...اما یادم نبود که تو مهمانت را که بعد از۵سال امده ناراحت نمیکنی....من فقط به غذایت فکر میکردم و دوست داشتم که مهمانت باشم....

یادم نمیرود که شهلا گفت همین اتاق روبرویی برایمان غذای حضرتی اورده... و اشک شوقی که در چشمان من دوید....غذای حضرتی.نمک حضرتی....پول حضرتی....باورم نمیشود...بدون هیچ تلاشی همه ی اینها را دادی....ممنونم اقا...

من که تنها امدم....تنها پناه من تویی

من که تنها مانده ام...تنها خریدارم تویی

من که بیمار امدم..تنها نگه دارم تویی

من پریشان امدم...ارامش جانم  تویی....

من دعا کردم خیلی هم دعا کردم.من برای همه ۲رکعت نماز زیارت خواندم...زیارت عاشورا خواندم....من همه ی دعاهایم را تقدیم تو کردم اقا تا ان دنیا رو سیاه نباشم.تا ان دنیا به فریادم برسی اقا......من برای همه ی بیماران دعا کردم.برای همه مسلمانان.برای امام زمانم....من دعا کردم رهبرم همیشه سالم باشد..من دعا کردم که خودم را بشناسم تا خدایم را بشنایم.....من استغفار کردم...توسل خواندم...گریه کردم...شکر کردم....

من از در بابالجوادت وارد شدم...چشمانم را بستم و یاد این جمله افتادم که اما رضا هنگام ورود دست روی سر زائرانش میکشد...اذن دخول خواندم..... من لیوانم را پر از آب کردم. بسم ا... گفتم و آبم را خوردم و به یاد تشنه لبان یا حسین گفتم...من توی صحن انقلاب نشستم و به گنبد طلایت نگاه کردم.به پرواز کبوترهایت...من به صدای رضا رضا گفتن قبل از اذانت گوش دادم...

اینک گلدسته های مسجدالرضا آماده ی عطر افشانیست.مؤذن اذان بگو......

من با اذانت دعاهایم را میگفتم.من روبروی گنبدت نمازم را خواندم....من تسبیحم را که متبرک کربلاست با خانه ی تو متبرک کردم....من به یاد شهدا هم بودم..مخصوصا شهید علم الهدی....

من در همه ی این مدت تورا حس میکردم....حس میکردم که با من گام بر میداری..من از تو خیلی چیزها یاد گرفتم....من حالم که بد میشد تو را به جوادت..تورا به مادرت زهرا قسم میدادم و آرام میشدم.....

من نیمه ی شعبان آنجا بودم..توی صحن انقلاب نشسته بودم و دعای کمیل میخواندم....و دعا میکردم که باز چنین سعادتی نصیبم شود.....

من وقتی داشتم برمیگشتم هرچه سعی کردم گریه نکنم نشد...آخر همش خوبی بود آنجا....من خداحافظی نکردم....میدانم که زود به دیدنت می آیم...خیلی زود....چون آمدنم را به جوادت قسم داده ام.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 13:14  توسط طلا  | 

یا امام رضا

کم کم دارم آماده میشوم که به دیدارت بیایم....خودت میدانی که بسیار سختی کشیده ام برای این دیدار و بهای بسیار داده ام ای عزیز......خواسته هایم زیادن..وجودم بی قرار است...دلم گریه می خواهد..دلم مهربانی میخواهد...مهمان رو سیاه می خواهی آقا؟ دارم می ایم.با کوله باری از گناه....۵سال کم نیست/بس است دیگر دوری.بس است دیگر فراغ....بس است...دارم می آیم با کوله بار گناه.در عوض با کمال پررویی اجابت تمام دعاهایم را می خواهم...لابد می گویی پر رویی هم حدی دارد.می دانم اما بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.هست؟

دلم را به دریا زده ام.....اما از خشکی به دیدارت می ایم.....چشمانم شرمسار...سینه ام پر از گناه...دلم بی قرار....دستانم لرزان...اما دلم روشن است.....

بعدن نوشت: ۱ماه اینجا نیستم.تو این مدت نمیتونم بهتون سر بزن اما حتمن واستون دعا میکنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 19:24  توسط طلا  | 

جریان داریم ما

-چه حسی داری وقتی با ذوق و شوق یه لباس میخری و میای خونه و به همه نشونش میدی و خواهرت میزنه تو ذوقت و میگه : اه اه این چیه خریدی. چه بد رنگه. ایییییییییی !تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

جالب اینجاست که فردای همون روز هرچی دنبال لباس جدیدت میگردی هیچ خبری ازش نیست. بعد میفهمی که بله خواهر جونت لباست رو پوشیده و بیرون رفته باهاش ! همون لباس زشته هاااااا!

- زمان ۲۸/۳/۹۰   خودت و دو تا از دوستات توی ریل باس نشستید و دارید میرید به سمت اهواز.امتحان فیزیولوژی دارین و هرکدوم دارین تند تند میخونین... من و -س- پیش هم نشستیم و -ح- هم خودش تنهایی رو صندلیه کناری نشسته.یک دفعه -س- میگه : بچه ها نقش استیل کولین* چیه؟ از اون ور -ح- چون جواب رو بلده با ذوق و شوق باورنکردنی و صدایی بلند داد میزنه و میگه : استیل کولین باعث تحریکه !!!!!!! و با گفتن این جمله هرچی آدم اون اطرافه برمیگردن و با تعجب به ما نگاه میکنن! و بعضی هم با نیشخند نگاه میکنن! تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدو -ح- تازه میفهمه چه گندی زده...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

البته کسی من رو ندید چون من زود جریانو فهمیدم و اون لحظه زیر صندلی قایم شده بودم :دییییییی (سرعت عملو حال میکنی؟:دییییی)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

* از جمله مواد انتقال دهنده ی تحریکی از عصب به عضله استیل کولین است.

-لب باز نکردم به خروشی و فغانی/من محرم راز دل طوفانی خویشم

چاکریمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 14:39  توسط طلا 

باید برم

من میمیرم واسه این مامان روشن فکرم:*

-باید برم اهواز. از تصور گرمای اونجا حالت تهوع میگیرم:(

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 13:20  توسط طلا 

خواهر کوچولو

خواهر کوچولوی من برای یک مدت به خانه ی دایی ام در شهری دیگر رفته....اینقدر جایش در خانه خالیست....نمی دانم آیا وقتی من هم به خوابگاه میروم اینطور جای خالی ام در خانه احساس می شود؟نهههههه :دی من دیگر تکراری شدم هی میروم هی برمیگردم.

کوچکترینهای خانه ی ما در سن بلوغ هستند.برادری۱۶ساله و خواهری۱۲ ساله.وقتی خواهر کوچولو را در این سن میبینم قشنگ انگار خودم را در سن بلوغ میبینم.از صبح که از خواب بیدار میشویم تا وقتی که بخوابیم شاهد دعوا کردن های الکیه ۲تا سن بلوغیمان هستیم :دی

روزهای اول که دعوا می کردن ما همه کار میکردیم که این ۲تا را از هم جدا کنیم.حالا مگر میشد؟ لامصب هر ۲تاشان کافیست ضربه ای بهت بزنند همچین داغون میشوی که نگو.خواهر کوچولو را اینطور نبیینین برای خودش رزمی کاریست حرفه ای.کمربند مشکی تکواندو را در همان۸-۹سالگی  گرفت.ضربه هایی میزند که ناکارت میکند.انگار خبر داشته که در سن بلوغ حریفی قدرتمند دارد که اینگونه خود را آماده کرده است..

...اما حالا که دعوا میکنن ما دیگر کاری بهشان نداریم.میگذاریم حسابی از خجالت هم دربیایند.ما فقط میشینیم و تشویق میکنیم که بیشتر همدیگر را بزنند! و هر وقت یکی ضربه ی محکم تری به دیگری زد برایش سوت میزنیم.جییییق میکشیم.دست میزنیم...آنها هم خنده شان می گیرد و کم کم کتککاری را تمام میکنند...فقط همین راه را برای پایان دادن به بزن بزنشان داریم.وگرنه راهی دیگر بلد نیستیم.خوب چیکار کنیم اگه بریم جدایشان کنیم خودمان بیشتر میخوریم که.جرات داری خودت بیا جداشون کن :دی

چند دقیقه بعد از دعوا وقتی میبینیشان انگار نه انگار اینها همان ۲تا جنگجوی چند دقیقه قبل هستند که داشتند همدیگر را تیکه پاره میکردند.همچین باهم میگویند و میخندند و سر به سر هم میگذارند که می مانی چه بگویی....

من و خواهر بزرگم هم در سن بلوغ همین طور بودیم یعنی خوب دعوا می کردیم اما ۲دقیقه بعد باهم صمیمیه صمیمی می شدیم اما ما به شدت اینها همدیگر را نمیزدیم.اصلا زور نداشتیم :دی

خلاصه دادش جان حالا که خواهر کوچولو نیستش خیلی آرام شده....تا ببینیم کی برمیگردد تا از خجالت هم در بیایند :دی

*آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت/عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت..

*لباس هایم را با بلاگم ست کرده ام :دی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 10:32  توسط طلا  |