تبليغاتX
نوشته های مخفیانه ی من
نوشته های مخفیانه ی من

خاطرات طلا

سلام به همگی.خوفین دوست جونا؟من بهترم.هر روز بهتر از دیروز

خب اومدم جریانو بتریفم واستون.اول اینکه من یکشنبه شب سوار قطار شدم و دوشنبه صبح رسیدم خونهخیلی تحویلم گرفتن منم عین قحطی زده ها فقط میخوردماخ که چقد دلم واسه دستپخته مامانم تنگیده بود.از بس اینجا غذاهای ناجور خوردیم زخم معده گرفتیمخلاصه اونجا که بودیم ۴شنبه منو خالم رفتیم اهواز که کارت سلامت بگیرم واسه تست.تا ۵عصر تو صف بودم تا نوبتم شده.شبشم خسته و کوفته رفتیم خونه دختر داییم.اونجا هم جاتون خالی قرمه سبزی خوردمصبش ساعت۶راه افتادیم که بریم تست بدیم.من شماره ی ۱ گیرم اومدHappy Danceیعنی اولین نفری که تست داد من بودماول واسمون یه فیلم گذاشتن که باید به اون شکل تست میدادیو.اولین مرحله ش این بود که تو ۲۰ثانیه باید بارفیکس میزدی.هرچی بیشتر بهتر.من ۱۳تا زدم.بعد مرحله ی بعد باید با توپ فوتبال بین چن تا مانع دریبل میزدیم و اگه توپ به مانع برخورد میکرد خطا حساب میشد.بعد باید همون مسیر رو با توپ بسکتبال میرفتیمو میومدیم.بازم نباید به مانع برخورد میکردیمبعد مرحلهی بعد باید تو ۳۰ ثانیه با یه توپ سنگین که اسمش فک کنم مدیسنبال بود دراز نشست میرفتیمتوپه فک کنم ۳کیلو بود .من ۱۵ تا رفتم.مرحله ی بعد باید جفت پا از رو ۴تا مانع میپریدیمبعد یه غلت میزدیم. و مرحله ی بعد از رو یه چوب رد میشدیم که فک کنم اسمش چوب تعادل بود.بعد ۴تا کیسه شنه کوچیک رو لزین ور میبردیم اونوربعد دوتا توپ سنگین رو پرتاپ کردیم بعدشم اخرین مرحله که جونی واسمون نمونده بود باید یه مسیره طولانی رو ۳ بار میرفتیمو میومدیم که میشد ۶بارفک کنید همه ی این مراحلو هم تو ۳دقیقه باید میرفتیم که من تو ۲دقیقه و ۴۹ ثانیه رفتم.حالا دیگه ازینجا به بعدش هر چی خدا بخواد میشه.واسم دعا کنید

پ ن:اگه خواستین نظر بدین نظر خواهیه پست قبلی بازه

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 14:19 توسط طلا|
سلام جو جو ها.خوفین؟من اومدم

من حالم بده.سرما خوردم شدیددارم میمیرم.تستمو خوب دادم.واسه م دعا کنید.حالم که بهتر شد میام همه جریانارو تعریف میکنم.فعلا

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:40 توسط طلا| |
سلام به همه ی دوستای گلم

خوفین؟خوش میگذره؟سارا خانم بازم برگشته بهش خوشامد میگم.وای که چقده دلم واسش تنگیده بودمن هفته ی دیگه میرم شهرمون

نیدونین اینقده خوشالم.چن روز پیش رفتم بلیت گرفتم.همین هفته هم میرم و خیلی خیلی خوشالم.اینقده دلم واسه آفتاب شهرمون تنگیده.اینقده دلم میخواد ببینم شهرمون چه شکلی شده.دلم ترشی میخواد.قراره واسه دوستامم ترشی بیارم اخه اصلا ازین ترشیا که تو شهره ماس نخوردنمیرم که برم مرکز که تست تربیت بدنی رو بدم.واسه م دعا کنید که قبول شمآخه میدونید چیه؟عموم که تو آموزش پرورشه داشته واسه دوستش که اون تو آموزش پرورشه اهوازه تریف میکرده که تربیت بدنیه اونجا قبول شده و حالا نیدونیم بره یا نره.اونم گفته خوزستان دانشگاهه تربیت معلمش اصلا سالن تربیت بدنی نداره و هر ساله هرکی از خوزستان تربیت بدنیه این دانشگاه قبول میشه دوره ش میفته تهران

یعنی من اگه قبول شم بازم میتونم به دوستام که اینجان نزدیک باشم هم برم تربیت معلم.یک تیرو دو نشون

راستی چن روز پیش یکی از دوستام بهم اس داد گفت انفولانزا آ گرفتم

باورم نمیشه تا چن ساعت تو شک بودم اصلا باورم نمیشه.آنفولانزا تا شهره ما هم رسیده باشه.خیلی ناراحت شدم.بیچاره خیلی درد داشت.تازه گفت یکی تو دانشگاشونم ازین مریضی مردههمش تقصیره اونایه که اون موقع رفتن حج و این مریضیو با خودشون اوردن.حالا اون دنیا باید جواب پس بدن.

دلم واسه همتون تنگ میشه.این یه هفته که نیستم مواظب خودتون باشین

بایبای بای

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 9:43 توسط طلا| |
سلام سلامخوفین؟یه خبر دارم..نتایجه نیمه متمرکز اومده و اسم منم توشون بود.تربیت بدنی وابسته به آموزش پرورش.نیمه متمرکز رشته هایی هستن که علاوه بر نمره ی علمی باید نمره ی عملی هم داشته باشی.واسه همین تست عملی داره.و منم اگه بخوام برم تربیت بدنی باید تست عملی قبول بشم.فک کنید من تست عملی قبول بشمو بشم معلم ورزش

راستش دو دلم.از یه طرف اومدم پایتخت اما معلوم نی بعدا که درسم تموم کاری گیرم میاد یا نه؟Sighاز یه طرفم اینجا رو دوس دارم شهر خودمم دوس دارم.دوستای خوبی هم اینجا دارم (به جز اون ۲ نفر).از یه طرفه دیگه هم تربیت بدنی اگه قبول شم نونم تو روغنه.یعنی چون رشته ای که قبول شدم وابسته به آموزش پرورشه پس میدونم که کارم آمادسHappy Danceاما از یه طرفه دیگه  کاردانیه و رشته ای که الان میخونم کارشناسیه.تربیت بدنی هم جنوب قبول شدم و اینطوری نزدیکه خونوادمم اما اینجا هم پایتخته و بهترین استادا اینجان.خلاصه موندم سره دو راهی که برم تست بدم یا نهالبته ممکنه هم برم و قبول نشم اما خیالم راحته چون اگه قبول نشم همین دانشگاهه خودم میمونم.

خالم میگه اگه تست قبول شدی خوبه اگه هم قبول نشدی بازم خوبه

خلاصه من به راهنماییه شما احتیاج دارم.لطفا راهنمایی کنید.ممنون

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:22 توسط طلا| |
روز دخترو به همه ی دخترا تبریک میگم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:41 توسط طلا|
سلام جوجوها.خوفین؟

خوش میگذره؟

گفتم که دوستام رفتن خونه هاشون.حالا من موندمو اونی که باهاش قهرمحوصلشو ندارم.دیروز ۲تا از دوستام که اتاقه پایینین اومدن دنبالم رفتیم اتاقه اونا.کلی پسته و بادام خوردماز رو که نمیرفتم عین نخورده ها میخوردم.کلی هم خندیدم.من اگه یه حرف بی مزه هم بزنم این دوستام کلی میخندن.بهم میگن خیلی باحالی

در حال حرف زدن بودیم که صدای جیغ از اتاقه کناریشون اومد.گفتم حالا چی شده.نگو سوسک اومده.منم در یک عملیاته حرفه ای سوسکو کشتم.

باورتون میشه؟من از سوسک نمیترسم

چن روز پیشم تفلده یکی از بچه های خوابگاه بود.گفتم که ما تو اتاقمون ۶نفریم.۴نفرمون پول گذاشتیم رو هم رفتیم یه تاپه جینگیلیو یه شلوارکه ناناز خلیدیم واسه ش.ولی اون ۲تا بدونه اینکه کادو بگیرن اومدن ۲تاشونم چاقن.معلوم بود واسه کیک اومدن.من نیدونم اینا چه جوری روشون شد بیانخلاصه خوبیه این تفلد این بود که لازم نبود یه ساعت از مامی اجازه بگیرم ببینم میذاره برم تفلد یا نه.چون تفلده تو خوابگاه بود.پس نیازی هم به اجازه نبودخلاصه تیپ کردیمو.ازونجایی که دوستمون که تفلدش بود گفته بود هر کی که میاد ظرفه خودشم بیاره.ما هم بشقاب به دست رفتیم تفلد.اونجا که رفتیم بچه ها میلقصیدنو منو یکی از دوستام فقط دست میزدیمدیگه این اخریا ما هم دلو زدیم به دریاو رفتیم وسطmade by Laieاخرسرم کادوهارو باز کردیم.خیلی ام خوشش اومد

راستی یکی ازون ۲تا که بدم ازشون میاد اینطور میرقصید

ما هم کلی بهش خندیدیم

خوب دیگه واسه امروز بسه.بای

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 13:1 توسط طلا| |
سلامممم.خوفین؟خوشین؟مماغتون خپله؟

چه خبرا؟من بد نیستم.گیره چن تا هم خوابگاهیه لوس افتادم که هی زود به زود میرن شهرشون.چون هی دلشون تنگ میشه.فک نکنین من دلم تنگ نشده .شده اما باید یاد بگیرم مستقل بشم

تازه من کم کم دارم راه میفتم تو کوچه و خیابونا.بالاخره که باید یاد بگیرم.

راستی.من توی خوابگاه راحت نمیتونم بدرسم.بنظرتون باید چیکار کنم که اینجا راحت بتونم بدرسم؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16:50 توسط طلا|
سلاااااااااااااام به همه ی دوستای خودم.خوفین؟

ممنون که بهم سر زدین.فک کردم اگه دوباره بر گردم کسی منو نمیشناسه

خوشالم که به یادمین.منم قول میدم بهتون سر بزنم.دانشگامون خیلی خوبه.همونطور که انتظلرشو داشتم تعداد پسرامون کمتر از دختراس

استادای خوبی داریم.اما تو خوابگاه با یکی دو تا از بچه ها مشکل داریم.

یکیشون که بدون اجازه به وسایله بقیه دست میزنه اون یکیم هی غر میزنهاعصابمونو خورد کردن.اما بقیه ی دوستام خیلی مهربوننابو هوای اینجا در مقابل جنوب خیلی خیلی خوبه

شبا همه با هم تی وی میبینیم.تا دیر وقت حرف میزنیمو میخندیم.خیلی خوبه.

حالا بعدا سر میزنمو بقیشو میگم.فعلا.بوووووووووووس

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:16 توسط طلا| |
سلام دوستای خودم.دلم واسه تون خیلی تنگ شده بود.هیچ وقت نمیکردم بیام بهتون سر بزنم.دلم واسه تک تکتون تنگ شده.خونمونو عوض کردیم. الانم اومدم تهران.الان خوابگاهم.دوستای جدیدی پیدا کردم.هرکدومشون از یه گوشه ی کشورن.اما باهم صمیمی هستیم.دلم میخواد دوباره مث قبل بیام اینجا.حتما هم میام.شرایطم طوریه که میتونم همیشه بیام.فعلا جای زیادیو بلد نیستم که برم اما دیروز رفتیم کفش گرفتیم .دانشگاهم خوبه حالا کم کم همه چیو درموردش میگم واسه تون.بووووووووووووووووووووووس.فعلا

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 16:8 توسط طلا| |

رفته بودم مدرسه كه مدارمو بگيرم. تو سالن مديرو ديدم. از دور بهش لبخند ميزنمو ميگم : سلام خانم

مدير (نه سلامي نه عليكي) : دختر تو چقد لاغر شدي!!.فقط كاه ت مونده. ديگه هيچي ازت نمونده. چيكار كردي؟

من (تو دلم گفتم نه فقط دماغم مونده) : خانم درس خوندم

مدير: (تعجب بسيار) عجب!!!

پ ن1:معلم رياضي اول دبيرستانمون فوت كرده..خيلي معلم خوبي بود. اگه تونستين واسه شاديه روحش فاتحه بخونيد

پ ن2: ممنون بخاطر همه ي تبريكاتون

پ ن3: من لپ تاپ ميخوام

پ ن4:جمعه خونمون ازينجا ميره. شايد يه مدت نيام نت

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 6:7 توسط طلا| |
NhMGMyYWE1.gif" />

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::


Get your own Chat Box! Go Large!
NhMGMyYWE1.gif" />

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::